یک:
رها کن جنگ را
و به زنبوری بیندیش
که در میانه ی میدان مین
در جست و جوی گلی ست...
(گروس عبدالملکیان)
دو:
این روزا رو هم دوست دارم هم ندارم. دوستشون دارم چون پر از اتفاقای ناگهانی،خبرای ناگهانی،پیشنهادای ناگهانی،دوستای ناگهانی،شعرای ناگهانی،تصمیمای ناگهانی و. . . بودن.تنها اتفاق مثبت این روزا هم همینه و من این روزا تنها دلخوشم به همین ناگهان بودن ها، ناگهان دیدن ها،ناگهان شنیدن ها و . . . قبول کنید که تو زندگی بی امان این روزا، داشتن حادثه هایی از این دست ناگهان نعمتیه.
و اما دوست ندارم این روزا رو چون شدیدن نگران یکی از عزیزترین عزیزای زندگیم هستم... دوست ندارم این روزا رو چون هیچ چیز سر جای خودش نیست...حق بدید که این روزا رو دوست نداشته باشم، وقتی که می شنوم زندگی یکی از بهترین دوستام داره از دست میره بدون اینکه خودش بفهمه... دوست ندارم این روزا رو وقتی که می بینم و می شنوم خیانت تبدیل شده به یه کلمه ی عادی،تبدیل شده به یه کلمه عامه پسند،تبدیل شده به فرهنگ ...متاسفم که اینو می گم اما این روزا خیانت قسمت عمده ای از فرهنگ ما شده... خاکم به سر این فرهنگ..! کاش می شد لااقل کمی گاو بود... کاش...
سه:
چیزی که در تو ندیدم عاشقم کرد
نه آن چیز که دیدم!
(کورش همه خانی)
چهار:
چون تلخی این روزا رو دوست ندارم، دعوتتون می کنم به خوندن یکی از عاشقانه هام... دوستانی که خوندن یا شنیدن عذر تقصیر...
چه قدر حس زلالی ست شاعرت باشم
شریک خلوت شب های خاطرت باشم
چه قدر با تو قشنگ است منتظر ماندن
قطار باشی و من هم مسافرت باشم
قرار باشد و بوسه، درخت باشد و برگ
به کوچه کوچه ی پاییز، عابرت باشم
سکوت باشی و خواهش، کلید باشم و در
شراب باشد و بستر، مجاورت باشم
همین دو جمله ی کوتاه راز خوشبختی ست:
به خاطر تو بمانم... به خاطرت باشم...
مسعود جعفری
... ماه را نشانت دادم
انگشتم را دیدی...!
(محمد وجدانی)
سلام ... حکایت غریبی ست زندگی... رشته و ریسمان اعتمادم پوسیده شده... به هیچ چیز و هیچ کس نمی تونم اعتماد داشته باشم... این روزها بی اعتنا از کنار خیلی چیزها می گذرم بی توجهی بی دلیلی بی تکانه ی روحی...... من فرسنگ ها از گذشته ام دور شده ام سالها پیش مرده ام... بی آن که دست نجاتی زیر سرم باشد... من سال ها پیش از دست رفته ام بی آنکه خودم بدانم چگونه؟ بی آنکه بفهمم چرا؟... زندگی این روزها برای من رفتن و گذشتن است بی آنکه کسی را ببینم...بی آنکه کسی مرا ببیند و به لبخندی هر چند موسمی تعارفم کند... چای تلخ این زندگی سالهاست از دهان افتاده...
خدایا چقدر سرم خالیست... چقدر دلم پر...
غزل زیر غزل زیاد تازه ای نیست اما برای این پست بد نیست ...
مثل آخرین شکنجه های بی قراری ام...
ابر ابر گریه می کنم گل بهاری ام...
هرچه می دوم به گرد پات هم نمی رسم...
بغض کرده ام... به سینه ات نمی فشاری ام
مثل کودکان هنوز با تو حرف می زنم
ای پری کوچکم... عروسکم... قناری ام...
خواب دیده ام که رفته ای و گریه می کنند
چشم های دیگری به حال سوگواری ام...
...می رسد فرشته ای که با نسیم بال هاش
می برد غبار را ز سنگ بی مزاری ام...
سنگ ها همیشه در سکوت گریه می کنند...
آه... رود مرمری... زلال آبشاری ام...!
مسعود جعفری

